از سُربِ دودِ ما شین،یک استکان هوا نیست
در باغ پُر زگُل هم ، یک مرغِ خوشنوا نیست!
شُکرِ خدا، به سُرفه ،سَردردو میگرِن وآسم
درشهر و روستا ها یک فرد ، مبتلا نیست!
چون گُلرخـان ِ زیبا ، برچهره ماسک دارند
دیگر کسی بـه عشقی درگیرِ این بلا نیست
از دستِ گشتِ« ارشاد »هستند مرد م آزاد!
دیگر کلا مِ آ نها ، آهای خانم ... آقا...!! نیست
یک جفت چشم دیدم،گُو یی دوچشمِ آهو
آن چشم هاکه دانی، در آن کمی حیا نیست !
گفتم چگونـه د ر رفت ازدستِ گشتِ ارشاد
آن چشمِ ها که گوئی،شرم از خودِ خدا نیست
د ر کوهِ« بیستون » نیز « فرهاد ها » اگر که
د ر حالِ مرگ ومیرند ، ازقحطیِ دوا نیست !
«خسرو»زِعشقِ«شیرین»غَش کرده گردوباره
افتاده از تنفّس ! ، از « اِگزوزِ » شما نیست
آسفالتِ هرخیابان،کی؟ پاره پاره گشته؟!!
این پا رگیِ بیحَد از « شهر دارِ» ما نیست !
هم نمرۀ موبا یلم فَرد است وهم خودم تک
چون نیستم (فلا نی)،بدبختی ام دوتانیست!
با این همه خـوشی که ، داریم ما به دنیا!
حتّی یک فرشته ، درعرشِ کبریا نیست!!.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ ساعت 11:30 توسط هوشنگ شاهنده
|